چَند دَقیقه دِلت را آرام کُن💛

خانـه ام ابریست اما؛ در خیال روزهاے روشنم... 🤗#نیما_یوشیج

:))💟

اهل جزوه نوشتن و این بند و بساط ها نبودم

از همان اول،
یا می خوابیدم سرِ کلاس، یا آهنگ گوش می کردم…
فوق فوقش دوتا هم کاغذ خط خطی میکردم که وقت زودتر بگذرد.
سال آخر بودم که تازه فهمیدم چه قدر چیز خوبیست این جزوه نوشتن

و جزوه داشتن!

اولین باری که دیدمش توی راهروی دانشکده بود،
تنه ی محکمی بهم زد و یک ببخشید عجله ای گفت

و به سرعت برق و باد دور شد و رفت،
جزوه ای دستم نبود که بریزد زمین و موقع جمع کردن برگه هایش یک دل نه صد دل  عاشق هم بشویم و پایانِ قصه مان خوش باشد، نه!
داستان جور دیگری رقم خورد.

سال بالایی رشته ی خودمان بود که فقط همین واحد درسیش مانده بود،
با آن موهای موج دارِ سیاهِ بلند و چشم های تیله ای مشکی شفاف و لباس های دائما تیره اش،
بی سر و صدا می آمد و می‌نشست

روی آخرین صندلی کلاس و بی توجه به سر و صداهای بقیه،
سرش را تکیه می داد به پشتی صندلیش و چشم هایش را میبست
و هر ازگاهی با بی حوصلگی فقط ساعتش را نگاهی می کرد و کاری به کار هیچ کس نداشت…

همین طور بی صدا و آهسته آهسته بود که راهش را به دلم باز کرد و شد اتفاقِ مکرر تکراری نشدنیِ سه شنبه های من!
زیر و بمش را که در آوردم از بچه های سال بالایی،
فهمیدم کسی توی زندگیش نیست و کلا اهل این بساط ها نیست
و مهم تر از همه اینکه جزوه نوشتن اصلا توی کارش نیست و
با این که شاگرد اول کلاسشان هم هست، هر ترم از این و آن جزوه می گیرد و این شروعِ قصه ی من بود!

مالِ پیشنهاد دادن و دلبری کردن و اینجور چیزها نبودم،
آنقدری هم مغرور بودم که اول پاپیش نگذارم برای آشنایی و این ها، اما یک راه بهتر سراغ داشتم!
منی که آخرهای ترم به گدایی جزوه می افتادم،
از همان اواسط ترم شروع کردم

به جمع کردن ویس و دست نوشته ی هم کلاسی ها و جزوه نوشتن
آن هم با نستعلیق زیبایی که حاصل سخت گیری های مادرم در کودکیم بود
و همه را خاطر جمع کردم که جزوه برای همه است که کسی دیگر جزوه ننویسد.
ترم داشت تمام می شد و کپیِ جزوه ای که نوشته بودم، دست اکثر بچه های کلاس بود
و من کماکان منتظر اصل کاری بودم که بیاید و من اصل جزوه ای را که فقط محض خاطر او نوشته بودم را بهش بدهم
و مابین ابیات شعرهای عاشقانه ای که همان اواخر لابلای جزوه نقش زده بودم، حرف هایم را هم زده باشم.

درست خاطرم هست، آخرین سه شنبه ی ترم بود که وقتی وارد کلاس شد،
یک راست نرفت سمت ردیف آخر و صندلی آخر و آرام قدم برداشت سمتی که من و چندنفر از دخترها ایستاده بودیم
و حسابی گرم حرف زدن بودیم، تا چشمم بهش افتاد قلبم شروع کرد به یورتمه دویدن میان قفس سینه ام،
تا من خودم را جمع و جور کنم رسیده بود کنارمان…
آهسته صدایش را صاف کرد و تا من چند دور بمیرم و زنده بشوم، با متانت خاص خودش گفت:
” ببخشید مزاحم میشم خانما…
خانم کیانی، میتونم یه چند لحظه ای وقتتونو بگیرم؟!”
روی صحبتش با من نبود، با مهتاب بود، با رفیقم…(:
وا رفتم، درست عین بستنی یخی که گذاشته باشندش روی بخاری وا رفتم!
از ما دور شدند و کناری ایستادند به حرف زدن، همه ی حواسم ناخودآگاه پیش آن دونفر بود، پیش حرف هایشان
” غرض از مزاحمت خانم کیانی، جزوه ی درسو میخواستم اگه براتون مقدوره”
صدای آرام رفیقم را به زحمت می شنیدم
” والا من خودمم از یکی از دوستام گرفتمش جزوه رو، یعنی همه ی کلاس جزوه ی اونو دارن،
فقط برای من ناقصه، دو جلسه آخرو نداره، اگه بخواین میتونم از دوستم بخوام که…!”
پرید وسط حرفش
” نه نه! من جزوه ی شمارو میخوام، مهم نیست ناقص بودنش، همین برای قبولی کافیه! لطف می کنین؟!”
شاگرد اول به قبولی راضی شده بود!
صدایش توی گوشم زنگ می زد،
صدای شرمگین خنده ی مهتاب هم، صدای تعارفات و حرف هایی که رفته رفته صمیمی تر میشد هم…!
حال خوشی نداشتم،
تمام مدتی که من حواسم به موهای موج دار و آستین های تا زده و لبخندهای یک وری مغرورش بود،
او هم تمام فکر و ذکرش پی رفیق شفیق من بوده!
مدتی گذشت تا با خودم کنار بیایم و به بهای چند امتحانِ خراب کرده،
به خودم بقبولانم که نه تقصیر او بوده، نه تقصیر من و رفیقم و جان کندم تا حالیِ دلم کنم که قرار نیست آخر همه ی قصه ها خوش باشد!
از آخر و عاقبت آن دونفر بی خبرم،
اما تنها چیزی که برای من از آن عشق آتشین و نافرجامِ دانشجویی باقی ماند،
یک جزوه ی خوش خطِ پر از شعرهای عاشقانه
و یک نمره ی بیست جلوی عنوان سخت ترین واحد درسی آن ترم و یک لبخند بی اراده موقع یادآوری دلِ خوش و بی دغدغه ی آن روزهایم است!

#طاهره_اباذری_هریس


#شاید_موقت (:

۴ ۴

خدآ تو را آفرید :)

خداکار را شنبه آفرید.
یکشنبه ها خدا دستش به کار نمی رفت.
بی حوصلگی را اختراع کرد...
دلتنـــگی را به دنیا آورد
و بعد نشست.
فکر کرد که چقدر خوب می شود چیزی را بیافریند که با خودش هم درد شود.
خداوند دوشنبه انسان را آفرید.
انسان را آورد و دلتنگـــی هایش را سر او آوار کرد.
سه شنبه عطر را آفرید...
جدایی را...فاصله را...غم را...

چهارشنبه بود که خدا پدر را آفرید.
مـــادر را...دشت را...دریا را...آدم های خوب را...
باران را فرستاد تا گل را سیراب کند.
من فکر می کنم پنجشنبه بود که خدا عشق را آفرید...
و بعد تمام جمعه را تعطیل کرد.
نشست
نشست
و آنقدر نشست و آنقدر وقت گذاشت و آنقدر حوصله کرد که
تــــو
را
آفرید.
😍
#میثم_اسفـــــندیار



+یه وَقتـایی درست مثل الان دلم میگیره ... اَز کی یا از چی نمیدنم !فقط اینو میدونم که حالم با هیچ چیزی خوب نمیشه (:
میدونم همتون یه چنین حسی رو تا حالا تجربه کردین (:

واقعا نمیدونم این حالِ من چرا انقدر بی تابی میکنه !
نمیتونه بهم بگه ... خودمم نمیتونم بفهمم :)
به کسی وابستم ؟ دل تنگم ؟ خستم؟افسرده ؟
شاد ؟ غمگین ؟ راضی ؟ ناراضی ؟ متاسف؟ پشیمــآن !! نمیدونم

شاید بعد ها یه دارویی  چیزی برای این حال عجیب ما پیدا شه💜


#حال_دلاتون_خوب


+قآلب جدید :)

۲ ۳

الا بذکر الله تطمئن القلوب 🍂

انسان، آهسته آهسته عقب‌نشینی می‌کند.

 هیچکس یکباره معتاد نمی‌شود.

یکباره سقوط نمی‌کند.

یکباره وا نمی‌دهد.

یکباره خسته نمی‌شود.

 رنگ عوض نمی‌کند.

تبدیل نمی‌شود و از دست نمی‌رود.

 زندگی بسیار آهسته از شکل می‌افتد

و تکرارِ خستگی بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می‌کند.

 قدم اول را، اگر به سوی حذفِ چیزهایِ خوب برداریم،

شک نکن که قدم‌هایِ بعدی را شتابان بر خواهیم داشت. (:#نادر_ابراهیمی



پشت تمام آرزوهای تو #خدا ایستاده است...

کافیــست بــہ حکمتش.. ایمــان داشتہ باشی..

تا قِســمَتت سرِ راهَت قرار بگیرد...

#اورابخوانیدتاشمارااجابت کند :) 💪

#الا_بذکر_الله_تطمئن_القلوب💟

#دستمو_بگیر_که_زمین_میخورم ✋:( #رَبــی

تو اگر در تپشِ باغ ، خــــــدا را دیدی ، همت کن !

وبگــــو :« ماهی هآ ، حوضشان بی آب است.»

شعر از #سهراب_سپهری


+گاه باید تنهایی را سخت در آغوش گرفت💛

۳ ۴

تنها ماندن همیشه دردناک است

جمعه غریب مانده میان شلوغی هفته

جمعه تنهاست

و چون تنهاست غربت دارد

این غم درون جمعه ها هم از همین تنهایی اوست

 وگرنه جمعه هم یکی بود

مثل بقیه روزها فرقی نداشت که!

 تنها ماندن همیشه دردناک است...❣️

#حسن_علینژاد


پ.ن:جمعه باشد ؛ تو هم نباشی چه جشنی بگیرند غم ها

پ.ن 2:وقت هایی هست که آدم خودش هم نمی داند چه مرگش شده..

 فقط بی حوصلگی جلوتر از خود آدم

بر همه هستی اش سایه می اندازد.. #امیر_وجود

#درست_مثل_الان :))



۷ ۳

در انتظار اِتفاق خوب

هَمیشـہ هَمینطور نمے ماند

 یک روز کـہ تصورش را نمے کنے

 جایے کـہ در خواب هم ندیدہ اے

 لحظـہ اے کـہ بـہ هیچ چیز فکر نمی کنے

 و تازہ رها شدہ ای از بند آرزو

از جانب پروردگار دریافت خواهی کرد

 چیزی فراتر از آنچـہ در طلبش بودے چیزے ارزشمند تر و دلپذیر تر!

مطمئن باش در چنین روزے خوشحالتر خواهے بود... #سعیده_رضوے ♥

پ.ن1:#اتفاق_خوب_منتظرتم ((:

پ.ن 2:آدمهای منفی ، به پیچ و خم جاده می اندیشند ...!

 و آدمهای مثبت ، به زیبایی های آن ...!

هر دو به مقصد می رسند

 اما یکی با حسرت ،و دیگری با لذت ...!


پ.ن3:اے که گفتے جان بِده تا باشدَت آرام جان

جان به غمهایش سپردم نیست آرامم هنوز...#حافظ


حالِ دلتـون خوبـ ((:

۶ ۴

:)) ❤


احساس میڪردم اگر اوضاع همینطور بماند دق میڪنم اوضاع همینطور ماند و دق نڪردم !

همـہ مان اینگونـہ ایم لحظـہ هاے گندے داریم ڪـہ تا مرز سڪتـہ پیش میرویم

اما میگذرد .

هیچوقت حرف سربازے را ڪـہ بدون پاهایش از جنگ برگشت را فراموش نمے ڪنم :

من فوتبالیست خوبے بودم! اولش براے پاهایم هر شب گریـہ میڪردم

 تا فهمیدم خدا دوست دارہ

من شطرنج باز خوبے باشم (:َ

 پ.ن1 : یـہ روزے میاد ڪـہ دیگـہ بعدش مهم نیست فردایے درڪار باشـہ یا نه... اون‌روز یا خیلے خوشبختے یا خیلے بدبخت!! ❤️

پ.ن٢:تمام روزها یڪ روز اند ، تڪـہ تڪـہ ، میان شبے بے پایان❤...

پ.ن٣: چیکار کنم بازدید کننده هام زیاد بــشَن ؟! :(


۷ ۵

یه روزه خوبو باید ساخت

میگفت: شُجاعت این نیست ڪـہ نتَرسی

 شُجاعت یعنے وقتے می‌تَرسی، باز یـہ قدم برے جـــُلو...!


#زندگے مثل روندن یـہ دوچرخـہ است

 وقتے ڪـہ رڪاب زدن سخت میشـہ

 معنیش اینـہ ڪـہ دارے بـہ قلـہ میرسے ...


پ.ن:

یه روز خوب نمیاد ... یه روزه خوبو باید ساخت (: 😍 😇


۲ ۳

این امید واهی حافظ مرا بیچارہ کرد!

این دو جمله ی ڪوتاه، ارزش بارها خوندن داره!

از دیگران شڪایت نمیڪنم، بلڪه خودم را تغییر میدهم،

 چرا ڪه ڪفش پوشیدن راحت تر از فرش ڪردن دنیاست.

مبارزه انسان را داغ می ڪند و تجربه انسان را پخته می ڪند!

هر داغی روزی سرد میشود

 ولی هیچ پخته ای دگر خام نمی شود...


پ.ن: هر زمان فالے گرفتیم #غم مخور آمد ولے

 این امید واهے #حافظ مرا بیچارہ ڪرد!

۲ ۳

خودت باش! واقعی!

 من زندگے خودم را میڪنم و برایم مهم نیست چگونـہ قضاوت میشوم...

چاقم؟

 لاغرم؟

 قد بلندم؟

 ڪوتاہ قدم؟

 سفیدم؟

سبزہ ام؟

همـہ بـہ خودم مربوط است...

مهم بودن یا نبودن را؛

فراموش ڪن!

روزنامـہ ے روز شنبه، زبالـہ ے روز یڪشنبـہ است!

زندگے ڪن بـہ شیوہ خودت... با قوانین خودت... با باورها و ایمان قلبے خودت...

هر جور ڪـہ باشی، حرفے براے گفتن دارند

 شاد باش و از زندگے لذت ببر...

 چـہ انتظارے از مردم داری؟آنها حتے پشت سر خدا هم حرف مے زنند!!!

#احمد_شاملو 

۱ ۲

یک نفر تنها تو را باور دارد

 یڪ نفر در همین نزدیڪی ها
 
 چیزی
 
 بـہ وسعت یڪ زندگی برایت جا گذاشتـہ است …
 
 خیالت راحت باشد
 
 آرام چشمهایت را ببند
 
 یڪ نفر برای همـہ نگرانی هایت بیدار است
 
 یڪ نفر ڪـہ از همـہ زیبایی های دنیا
 
 تنها تو را باور دارد …:) 

۱ ۲
ایـن روزها همه آواره ےڪوچه هاے مجازے شدیم با اینڪ میدانیمـ چیـــزے حل نمــی شود مـی نـویـسـیم بــراے خودمان تا تنها نباشیم ❤
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان